خاطره عشق بزرگ یک زن ومرد...(41)
توی تاکسی نشسته بودم. یه خانم حدود 50 ساله هم کنارم بود. با بغل دستیش شروع به حرف زدن کرد و حرفاش اینقدر جالب بود که اشک تو چشم همه جمع شد. گفت 14 سال تمام بچه دار نمی شدن. شوهرش تمام حقوقشو خرج دوا و دکتر کرده و خانمه می گفت هرچقدر که بهش گفتن بره زن دیگه ای بگیره گفته لازم نیست. الان هم که دنبال درمانم به خاطر خانمم هست که بچه دوست داره. بعد 14 سال خدا بهشون یه دختر داده. دخترشون که بزرگ شده و دبیرستانی بوده خانمه سکته مغزی می کنه. خودش می گفت دکترا به خانواده ام گفتن تا صبح زنده نمی مونم. مویرگ های مغزم پاره شدن. می گفت شوهرش که اینو شنیده اومده بالای سرش. دستشو بلند کرده رو به آسمون گفته خدا من قربانی تو، منو ببر تا خانمم زنده بمونه. بعد یه بار دور سر خانمش چرخیده و صورتشو بوسیده و رفته خونه. و دقیقا دو ساعت بعدش فوت کرده. ده روز بعد هم حال خانمه کاملا خوب شده...







