وفا نکردی...(52)

 

 

 

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدی
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
   

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.که با خوندن مطلب زیر به این مساله پی خواهید برد.

 

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز.
مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ....   

گاه(50)

 

هنگامی که :

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم

چرا ناراحت باشم؟

وقتی که :

بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم

چرا غرق شادی نباشم؟

گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم...

گاه:

يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم...

گاه :

يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند...

گاه :

يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...

یادته...(51)

 
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ...

 گفتم : اگه بارون نيومد چي ؟

گفتي : اگه چشمهاي قشنگ تو بباره... آسمون گريش مي گيره ...

گفتم : يه خواهش دارم ... وقتي آسمون چشمام خواست بباره ... تنهام نزار...

 گفتي : رو چشم

 حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دوردورا نشستي داري بهم مي خندي...

فرق منوتو(49)

 

فرق من وتو:

گفتی عاشقمی...می گفتم دوستت دارم... گفتی اگه یه روز نبینمت

 می میرم... گفتم من فقط ناراحت می شم... گفتی من به جز تو به

 کسی فکر نمی کنم... گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم...

 گفتی تا ابد تو قلب منی... گفتم فعلا تو قلبم جا داری... گفتی اگه

 بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم... گفتم اما اگه تو بری با

یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم... گفتی... گفتم...

حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟ نه !!!

فرق ما اینه که تو دروغ می گفتی و من راستشو می گفتم...

چون باران را دوست دارم ...(48)

 

باران به شدت می بارید و در تمام سطح شهر مردم می کوشیدند تا دوان دوان خود را به زیر سر پناهی برسانند ، اما در میان کوچه ای فرعی یک پسر جوان بدون هیچ عجله ای و با آرامش تمام قدم می زد . او در حالیکه  چتر بزرگ بسته ای در دست داشت  از خیس شدن زیر رگبار بی وقفه آسمان تیره و خاکستری لذت می برد و قصد باز کردنن چتر را نداشت . 

پسر جوان همانطور که به آرامی راه می رفت و در افکار خودش غرق بود ناگهان صدای دختری را شنید که از دور فریاد زد : "چترت خرابه ؟ "

پسر قصه ی مزخرف ما برگشت و پشت سرش را نگاه کرد . دختری که او را مخاطب قرار داده بود از دور دوان دوان می آمد ... او دختری لاغر اندام و میانه قد و تقریبا زیبا بود با ژاکت صورتی رنگ بسیار زیبایی بر روی لباس هایش پوشیده بود . ابتدا پسر کمی دستپاچه و متعجب شد اما خیلی زود سعی کرد به خود مسلط شود و پاسخ داد "نه ، سالمه " .

دختر که دیگر به او رسیده بود و زیر بارش باران خود را مچاله کرده بود دوباره فریاد زد : " پس چرا بازش نمی کنی ؟ " و با نگاهی منتظر و طلب کار به پسر خیره شد . پسر که تازه ملتفت قضیه شده بود خندید و فورا چترش را باز کرد . او در ظاهر چتر را جوری گرفت  که هر دو زیر آن بتوانند جا شوند اما در اصل همه ی چتر روی دختر گرفت و خودش هنوز زیر باران بود . دختر که بر اثر دویدن نفس نفس می زد کمی صبر کرد تا نفسش آرام شود و در حالیکه سعی می کرد همپای پسر آرام آرام قدم بزند از پسر پرسید : " چرا چترت را باز نکرده بودی ؟ "

او هم جواب داد : " چون باران را دوست دارم ..." دختر که از این جواب خنده اش گرفته بود این بار گفت : "پس دیوونه ای که چتر برداشتی ؟ " پسر که هنوز ذهنش روی کلمه ی دیوانه  مشغول بود  در پاسخ گفت : " چتر را موقع خروج از خانه مادرم به زور بهم داد "و سپس مدتی ساکت همانطور آرام قدم زدند تا اینکه دختر حوصله اش از قدم های آهسته و بدون عجله ی پسر سر رفت و با تمسخر پرسید : " یعنی واقعا دوست داری زیر شلنگ آب خیس بشی ؟ " پسر هم که برایش لحن تمسخر آمیز دختر مهم نبود پاسخ داد : " نه ، ولی باران را دوست دارم و از زیر باران خیس شدن لذت می برم و این هم نشانه ی دیوانگی نیست بلکه نشانه ی تفاوته ، تفاوت انسان ها . اصلا دنیا بر اساس همین تفاوت ها شکل گرفته ، قرار نیست که همه مثل هم باشیم ... "هنوز در حال حرف زدن بود که  دختر طاقتش تمام شد و گفت : " فهمیدم بابا سیاسی هستی ! بی خیال "

چشم های پسر این بار رنگ خشم گرفت ولی سریع خود را کنترل کرد . او با خود می گفت عجب دختر احمقیه ، این قضیه چه ربطی به سیاست داشت ؟ ، پس به آرامی چتر را به دختر داد و گفت  : "بیا مال تو ، من بهش احتیاجی ندارم" بعد هم به آرامی خود را به طور کامل از زیر چتر بیرون کشید و از دختر فاصله گرفت اما دختر ناگهان از این حرکت  عصبانی شد و فریاد زد : "گدا عمته ! "  و چتر را روی زمین انداخت و در حالیکه خود را زیر باران دوباره مچاله می کرد شروع به دویدن کرد ...

آن ها دیگر تقریبا به خیابان اصلی رسیده بودند و حالا در خیابان اصلی  همه ی مردم که در کناره ی خیابان و زیر ایوان ها پناه گرفته بودند پسر جوانی را  نگاه می کردند که به آرامی از وسط خیابان خالی عبور می کرد و قطرات درشت باران به صورتش می کوبیدند . آن ها او را با انگشت به یکدیگر نشان می دادند و می گفتند : " طرف را نگاه کنید ، دیوانه است  ... "  آن ها نمی دانستند که او باران را دوست دارد ...

ضد حال(47)

 

ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!
ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه !
ضدحال يعني با.?.?? افتادن!
ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه!
ضدحال يعني صبح ساعت ? بري سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعني شرطي بيدل بزني امتيازت بشه ??!
ضدحال يعني بعد اينکه کلي افه زبان اوومدي نمره زبانت بشه??
ضدحال يعني داداش کوچيکت ?شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضد حال يعني بري عروسي خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعني نفر ??کنکور شدن!
ضدحال يعني کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعني کانديد شدن رفسنجاني براي انتخابات مجلس!
ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند!
ضدحال يعني فيلم ژاپني!
ضدحال يعني عشق يه طرفه!
ضدحال يعني گل خوردن دقيقه ??!
ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد!
ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!
ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!
ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن!
ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه!
ضد حال يعني سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه!
ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني!
ضد حال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني!
ضدحال يعني درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه!
ضدحال يعني يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي!
ضدحال يعني روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري!
ضدحال يعني سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه

 

 

 

 

 


 

♥نازم♥(46)

♥ناز آن چشمی که سویش مال ماست♥

♥ناز آن چوپان که سازش مال ماست♥

♥ناز آن دوستی که شمع راه ماست♥

♥ناز ان دستی که یار دست ماست♥

♥ناز ان دوستی که جایش،قلب ماست♥

♥ناز آن یاری که قلبش یاد ماست♥

♥نازم ناز ان نازی که نازش ناز ماست...♥

وقتی کسی را دوست دارید (45)

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می‌شود.
وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می‌روید احساس غرور می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری‌اش برایتان سخت و دشوار است.
وقتی کسی را دوست دارید، شادی‌اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی‌اش برایتان سنگین‌ترین غم دنیا ست.
وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.
وقتی کسی را دوست دارید، شیرین‌ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده‎اید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی‌اش دست به هرکاری بزنید.
وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.
وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن‌بست می‌رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می‌رسید.
وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از خواسته‌های خود برای شادی او بگذرید.
وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می‌دهید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد.
وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید.
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی‌ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می‌شوند.
وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.
وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می‌نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می‌شمارید.
وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی‌معناست.
وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.
وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید.

به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست؟

ادامه نوشته

وجود زن

 

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه

گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که

چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه

میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل

گریه میکنند.

 

 

 

                            برای فهمیدن دلیلش با کلیک برروی در ادامه بخوانید مطالعه فرمایید

ادامه نوشته

نبودن بهتراز بودن(43)

 

چرا؟

چرا وقتی میخواستی تنهام بزاری اومدی به زندگیم

چرا داغونم کردی گذاشتی رفتی؟

چرا؟

چرا احساس و عشقمو لح میکنی و میزاری میری؟

مگه چه گناهی کرده بودم؟

دیگه خسته شدم

خسته شدم از گریه

خسته شدم از انتظار

از امید واهی از عشق از زندگی از نفسای بیهوده کشیدن بی تو

کاش مردن دست خود آدما بود

کاش میمردم ازاین زندگی لعنتی راحت میشدم

دیگه نمیتونم

نمیتونم ادامه بدم و فقط به یچیز فکرمیکنم

به مردن به اینکه نباشمو راحت شم

یکی ازدوستای گلم گفت:خودکشی واسه آدمای ضعیفه

خب منم بی تو شکستم و ضعیف شدم!!!

پس بهتره نباشم

حداقل اگه نباشم خونوادم و دوستام اذیت نمیشن

بودنم که جز زجر و عذاب برام چیزی نداره

یکی دیگه ازدوستام گفت:ما تنهانیستیم و خدا رو داریم

ولی خداهم از دست من خسته شده

خداهم دیگه منو دوست نداره

پس بهتره دیگه نباشم........

با تو بودن را میخواهم (42)

 با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.


عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.


با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.


همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.


همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.


و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.


با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.


عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.


با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.


همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.


همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.


و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.


همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،


از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.


اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،


آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام.


ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،


عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است.


با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.


و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت.


با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.


با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.


با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.


پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش.