یادته...(51)

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ...
گفتم : اگه بارون نيومد چي ؟
گفتي : اگه چشمهاي قشنگ تو بباره... آسمون گريش مي گيره ...
گفتم : يه خواهش دارم ... وقتي آسمون چشمام خواست بباره ... تنهام نزار...
گفتي : رو چشم
حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دوردورا نشستي داري بهم مي خندي...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:17 توسط رضا
|