کمی(130)
خترک ۱۶ ساله بود ک برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قد بلند بود
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما
نمیخواست احساسات خود را ب پسر ابراز کند از اینکه راز این عشق را در
قلبش نگه میداشت و دورادور او را میدید احساس خوشبختی میکرد.
در ان روزها حتی یک سلام ب یکدیگر دل دختر را گرم میکرد او ک ساختن
ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچیکی یک جمله
برای پسر مینوشت و کاغذ را ب شکل ستاره ای زیبا تا میکرد و داخل یک
بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برانداز پسر با خود میگفت پسری
مث او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت
دختر موهای بسیار سیاه و کوتاه داشت وقتی لبخند میزد چشمانش ب
باریکی یک خط میشد در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز ب دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت یک شب
هنگامی ک همه دختران خوابگاه برای دوست پسر های خود نامه مینوشتن
یا تلفنی با انها حرف میزدند دختر در سکوت ب شماره ای ک از مدت ها
پیش حفظ کرده بود نگاه میکرد ان شب برای نخستین بار دلتنگی را ب
معنای واقعی حس کرد روزها میگذشت و از زندگی رنگارنگ دانشگاهی را
بدون توجه پشت سر میگذاشت ب یاد نداشت چند بار دستهای دوستی را
ک ب سویش دراز میشد را رد کرده بود در این ۴ سال تنها در پی ان بود ک
برای فوق لیسانس در دانشگاهی ک پسر درس میخواند پذیرفته شود در
تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد دختر ۲۲ ساله بود ک
ب عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد . اما پسر در همان سال
فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد . زندگی دختر مث
گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش ب ۶ تا رسیده بود دختر
در ۲۵ سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهرش کاری پیدا کرد در
تماس با دوستان دیگرش شنید ک پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را
اغاز کرده است چند ماه بعد دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت
کرد و در مراسم عروسی دختر ب چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد
چشم دوخته بود و بدون انکه شرابی بنوشد مست شد . زندگی ادامه
داشت .دختر دیگر جوان نبود در ۲۷ سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد
شب قبل از مراسم ازدواجش مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت فردا
ازدواج میکنم اما قلبم از ان توست ......... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا
تا کرد ۱۰ سال بعد روزی دختر ب طور اتفاقی شنید ک شرکت پسر با
مشکلات بزرگی مواجه شده است و در حال ورشکستگی است همسرش
از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را ازار میدهند دختر بسیار نگران شد
و به جستجویش رفت شبی در باشگاهی پسر را مست پیدا کرد دختر حرف
زیادی نزد تنها کارت بانکی خود را ک تمام پس اندازش در ان بود در دست
پسر گذاشت پسر دست دختر را محکم گرفت اما دختر با لبخند دستش را
رد کرد و گفت مست هستید مواظب خودتان باشید زن ۵۵ ساله شد از
همسرش جدا شده بود وتنها زندگی میکرد در این سالها پسر با پولهای
دختر تجارت خود را نجات داد روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر ان
پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و
بیش از انکه پسر حرفی بزند گفت:دوست هستیم مگر نه؟؟؟؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در اخر لبخند زد و چند ماه بعد پسر
دوباره ازدواج کرد دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم
عروسی اش نرفت مدتی بعد دختر به شدت مریض شد و در اخرین روزهای
زندگیش در بیمارستان هر روز یک ستاره زیبا میساخت در اخرین لحظه در
میان دوستان و اعضای خانواده اش پسر را باز شناخت و گفت در قفسه
خانه ام ۳۶ بطری دارم میتوانید ان را برای من نگه دارید؟؟
او پذیرفت و دختر با لبخند ارامی از دنیا رفت مرد ۷۷ ساله در حیاط خانه اش
در حال استراحت بود ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت
وپرسید پدر بزرگ نوشته روی این ستاره چیست؟؟ مرد با دیدن ستاره باز
شده و خواندن جمله رویش مبهوت پرسید این را از کجا پیدا کرده ای ؟؟؟
کودک جواب داد : از بطری روی کتابخانه پیدایش کردم
پدر بزرگ رویش چه نوشته است ؟؟ پدر بزرگ چرا گریه میکنید کاغذ ب زمین افتاد رویش نوشته بود
معنای خوشبختی یعنی اینکه در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه دوستت دارد