دخترک با عشق و علاقه رو به روی پسرک ایستاد و به پسرک گفت: دوست دارم

  پسرک از روی شیطنت گفت: چند تا؟ دخترک جواب داد: خیلی!!

  دخترک گفت: هر کاری بخواهی برایت میکنم

  پسرک گفت: اگه دوستم داری مرا ببوس

  دخترک بوسید روز اول تمام شد

  روز دوم دخترک پسر را دو بار بوسید و روز دیگر بیشتر شد

  بعد از سه ماه دخترک عاشق و شیفته پسر شده بود

  پسرک گفت: تو مگر مرا دوست نداری؟

  دخترک آرام سرش را تکان داد. پسرک گفت: تو مگر مرا بی نهایت دوست نداری؟

  دوباره آرام سرش را تکان داد.

  پسرک گفت : پس بیا قلبت را برای من بده تا با خود یادگاری ببرم .

  چون می خواهم بعد از رفتن من اگر با کسی رفتی نتوانی عاشق شوی و فقط عشق من یادت بماند

  دخترک هم بدون معطلی نوشابه ی شیشه ای که دستش بود را شکست

  و تکه ای از آن را بدون معطلی و ناراحتی به سینه اش فرو کرد و لبخند زد و با صدای گرفته گفت

  قلبم را بردار

  پسرک هم خندید و قلب دخترک را با بی رحمی برداشت

  و زیر پاهایش انداخت و گفت: من یادگاری نمی خواهم و خنده کنان رفت

  دخترک هم موقع رفتن پسرک نفس های آخر را می کشید

  دوباره گفت: دوستت دارم خیلی

  این هم یک