داستان3(5)
پسرک از روی شیطنت گفت: چند تا؟ دخترک جواب داد: خیلی!!
دخترک گفت: هر کاری بخواهی برایت میکنم
پسرک گفت: اگه دوستم داری مرا ببوس
دخترک بوسید روز اول تمام شد
روز دوم دخترک پسر را دو بار بوسید و روز دیگر بیشتر شد
بعد از سه ماه دخترک عاشق و شیفته پسر شده بود
پسرک گفت: تو مگر مرا دوست نداری؟
دخترک آرام سرش را تکان داد. پسرک گفت: تو مگر مرا بی نهایت دوست نداری؟
دوباره آرام سرش را تکان داد.
پسرک گفت : پس بیا قلبت را برای من بده تا با خود یادگاری ببرم .
چون می خواهم بعد از رفتن من اگر با کسی رفتی نتوانی عاشق شوی و فقط عشق من یادت بماند
دخترک هم بدون معطلی نوشابه ی شیشه ای که دستش بود را شکست
و تکه ای از آن را بدون معطلی و ناراحتی به سینه اش فرو کرد و لبخند زد و با صدای گرفته گفت
قلبم را بردار
پسرک هم خندید و قلب دخترک را با بی رحمی برداشت
و زیر پاهایش انداخت و گفت: من یادگاری نمی خواهم و خنده کنان رفت
دخترک هم موقع رفتن پسرک نفس های آخر را می کشید
دوباره گفت: دوستت دارم خیلی
این هم یک